چگونه خود را در میان موسیقی یافتم؟

2
944
موسیقی-در-زندگی

موسیقی به همه چیز زندگی روح می بخشد.

افلاطون فیلسوف می‌گفت: “موسیقی به جهان روح می‌بخشد، به ذهن بال می‌دهد، خیال پردازی‌ها را به پرواز در می‌آورد و به همه چیز زندگی می‌بخشد.”

موسیقی همیشه بخش بزرگی از زندگی من بوده، خلق و اجرای موسیقی شما را؛ با مردم، کشورها و دوران گذشته متصل می‌کند. شما را با دوستانتان، با انسان ها و به خودتان وصل می‌کند.

علاقه به موسیقی از دوران کودکی

وقتی که من خوشحالم یا ناراحتم، وقتی که خسته‌ام یا استرس دارم، موسیقی گوش می‌دهم و موسیقی خلق می‌کنم.

وقتی کوچکتر بودم، پیانو می‌زدم بعد به سراغ گیتار رفتم و زمانی که دوران دبیرستان را شروع کردم موسیقی به بخشی از هویت من تبدیل شده بود.

عضو تمام گروه‌های موسیقی بودم، در تمام رویدادهای هنرهای زیبای موسیقیایی شرکت می‌کردم. موسیقی مرا احاطه کرده بود. کسی که بودم را خلق کرده بود و برایم تبدیل به خانه‌ی امنی شده بود.

من اغلب عادات غیرمعمولی با ریتم داشتم؛ نوجوانی‌ام را بیاد دارم، در راهروهای مدرسه راه می‌رفتم و با کوبیدن دست‌ها به پایم ریتم‌ها را در می‌آوردم یا با کوبیدن دندان‌هایم به هم که اون یک عادت عصبی بود و من همیشه عصبی بودم.

به نظرم از تکرار ریتم‌ها خوشم می‌آمد و برایم آرامش بخش بود.

یادگیری تئوری موسیقی

بعد در دبیرستان، تئوری موسیقی را شروع کردم و اون بهترین کلاسی بود که در تمام عمرم داشتم. تئوری و تاریخ موسیقی که من از آن‌ها چیزی نمی‌دانستم را یاد می‌گرفتیم.

اساساً کلاسی بود که در آن ما فقط به یک قطعه گوش می‌کردیم، برداشتمان از آن قطعه را می‌گفتیم و آن را تحلیل می‌کردیم.

و چیزی که آن موسیقی را خوب کرده بود را کشف می‌کردیم. هر چهارشنبه، ما چیزی به اسم “دیکته ریتمیک” انجام ‌می‌دادیم. من در این کار واقعا خوب بودم .

معلم‌مان برای ما یک ترازه و کسر میزان (موسیقی) را تعیین می‌کرد و بعد او یک ریتم را به ما می‌گفت و ما باید آن‌ها را با نت‌ها و مکث‌های درست می‌نوشتیم. مثل این : تا – تا – تاکا – تاکا – تا، تا – تاکا تاکا تاکا ، تاکا. و من عاشقش شدم.

سادگی این ریتم یک ترازه ۲ تا ۴ خطی ساده و تقریبا هر کدام در درون خود داستانی داشتند، انرژی درونی بالقوه‌ای درونشان بود که انگار برای آزاد شدن آن تنها به یک ملودی نیاز داشتند.

ریتم‌ها مانند بستری برای ملودی‌ها و هارمونی‌ها بودند که می‌شد روی آن‌ها نواخت. ملودی ساختار و ثبات را بوجود می‌آورد.

بخش های موسیقی در زندگی

موسیقی این بخش‌ها را دارد: ریتم، ملودی و هارمونی درست مثل زندگی‌هایمان. مانند موسیقی که ریتم دارد، ما نیز در زندگی، کار‌های روزمره و عاداتی داریم. چیزهایی که به ما یادآوری می‌کنند چگونه باید در مسیر باقی ماند و چگونه این مسیر را ادامه داد. شاید شما متوجه آن نشوید، اما همیشه حضور دارد.

ممکن است ساده به نظر بیاید، ممکن است به تنهایی کسل کننده باشد، اما گام و ضربان به ما می‌دهد و بعد بخش‌های مختلف زندگی بر روی آن اضافه می‌شود.

تار و پودش را می‌سازد مانند دوستان، خانواده‌ و یا هرچیز دیگری که یک ساختار هارمونیک در زندگی یا آهنگ شما بوجود می‌آورد. مانند هارمونی‌ها، اوج و فرود‌ها و یا هر چیز دیگری که چندآوایی را در آن بوجود آورد. و آن‌ها آکوردها و الگوهای زیبایی می‌سازند.

و بعد شما هستید. شما هستید که فرای هر چیز دیگر می‌نوازید، بر روی ریتم‌ها و ضرب‌آهنگ‌ها چون شما ملودی هستید. چیزهای اطرافمان ممکن است تغییر کنند، اما فرقی ندارد چه کار می‌کنیم، ما همان آدم‌های قبلی هستیم.

در تمام طول آهنگ ملودی گسترش می یابد، اما این آهنگ، همان آهنگ است. مهم نیست که چه کار می‌کنیم، ریتم زندگی هنوز پابرجاست، گام و ضربان … تا زمانی که از مدرسه بیرون آمدم و به دانشگاه رفتم و همه چیز ناپدید شد.

 

موسیقی-در-زندگی

 

گم کردن ریتم موسیقی زندگی با رفتن به دانشگاه!

زمانی که برای اولین بار به دانشگاه رفتم، احساس سردرگمی داشتم. سو تفاهم نشود، بعضی وقت‌ها عاشقش بودم خیلی خوب بود، اما بقیه زمان‌ها، مثل این بود که انگار تنها مانده‌ام تا از خودم دفاع کنم.

مانند این بود که مرا از محیط زندگی‌ طبیعی‌ام بیرون رانده‌اند و در جای دیگر گذاشته‌‍‌اند. جایی که ریتم‌ها و هارمونی‌ها و فرم از میان رفته‌اند و فقط من مانده‌ام .

سکوت و ملودی من. حتی شروع به متزلزل شدن کردم، برای اینکه نمی دانستم چه می‌کردم. هیج آکوردی برای ساختارم نداشتم، یا یک ریتم یا یک ضرب برای پیدا کردن گام. و بعد من تمام صداهای دیگر را می‌شنیدم.

آن‌ آهنگ‌ها بدون زمان‌بندی بودند و خارج از گام نواخته می‌شدند. هرچه بیشتر در پی آن‌ها بودم، ملودی من بیشتر شبیه آن‌ها می‌شد و به آرامی خودم را از دست می‌دادم. مثل اینکه داشتم شسته می‌شدم.

اما لحظه‌ای بعد می‌توانستم آن را بشنوم، می‌توانستم آن را حس کنم و آن خود من بودم، من آنجا بودم. حس متفاوتی داشت اما حس بدی نبود . فقط کمی تغییر کرده بود.

موسیقی، راه و روش من با تغییرات زندگی

راه و روش من برای مقابله با تغییرات زندگی، موسیقی بود. ارتباط زیبایی بین موسیقی و زندگی هست. هم می‌تواند با واقعیت پیوندمان دهد و هم ما را از واقعیت گمراه کند. موسیقی چیزیست که در درون شما زندگی می‌کند.

شما آن را می‌سازید و توسط آن ساخته می‌شوید. موسیقی تنها زندگی ما را هدایت نمی‌کند، بلکه از آن تشکیل می‌شود.
شاید این کمی اغراق آمیز به نظر بیاید، اما به من گوش کنید: موسیقی بخشی بنیادی از وجود ماست و هرچیزی که در اطراف ماست.

ارتباط موسیقی و فیزیک

موسیقی اشتیاق من در زندگیست و فیزیک هم زمانی از علایقم بود. هرچه بیشتر یاد می‌گیرم، ارتباطات بیشتری بین این دو می‌بینم مخصوصا در موضوع نظریه‌ی ریسمان.

نظریه ریسمان

یکی از جنبه‌های نظریه ریسمان در ساده‌ترین بیان ممکن، این است که؛ ماده از اتم ساخته شده، که اتم‌ها از پروتون‌ها، نوترون‌ها و الکترون‌ها تشکیل شده اند، که آن‌ها نیز از کوارک درست شده‌اند و این جایست که نظریه ریسمان مطرح می‌شود.

ظاهرا کوارک از ریسمان‌های پیچ خورده‌ی کوچکی ساخته شده‌اند و ارتعاشات این ریسمان‌هاست که به همه چیز هویت می‌بخشد.

سخنرانی جهان در پوست گردو

میچیو کاکو در یک سخنرانی با نام « جهان در پوست گردو » در جایی می‌گفت: “نظریه ریسمان ایده‌ی ساده‌ای است که چهار نوع انرژی موجود در جهان یعنی جاذبه، نیروی الکترومغناطیس و نیروی قوی و ضعیف هسته‌ای می‌تواند مانند موسیقی دیده شود، موسیقی ریسمان‌های لاستیکی کوچک هستن .”

در این سخنرانی، فیزیک را به قوانین هارمونی بین این ریسمان‌ها تشبیه کرد، شیمی را به ملودی که می‌توان روی این ریسمان‌ها نواخت تشبیه کرد و جهان هستی را به عنوان «سمفونی ریسمان‌ها» مطرح کرد.

این ریسمان‌ها بر جهان هستی حکمرانی می‌کنند، تمام چیزهایی که می‌بینیم و می‌شناسیم را تشکیل می‌دهند. آن‌ها نت‌های موسیقی هستند، ما را همانگونه که هستیم می‌سازند و در کنار هم نگه می‌دارند. خب شما می‌بینید که همه چیز از موسیقی است.

همه دنیا با موسیقی تعریف شده است.

وقتی به دنیا نگاه می‌کنم، موسیقی را در همه جا می‌بینم. وقتی به خودم نگاه می‌کنم، موسیقی را می‌بینم و زندگی‌ام را می‌بینم که با موسیقی تعریف شده است. من خود را در میان موسیقی می‌بینم.

موسیقی در همه جا و در همه چیز هست. موسیقی تغییر می‌دهد و می‌سازد و می‌کاهد. اما همیشه هست، در کنار ماست. ما را به هم وصل می‌کند و زیبایی‌های دنیا را به ما نشان می‌دهد. پس هر وقت احساس سردرگمی کردید، بایستید و به آهنگ خود گوش دهید.

 

2 COMMENTS

LEAVE A REPLY

Please enter your comment!
Please enter your name here

7 + fifteen =